|
چشمهای تو |
|
تو که آهسته میخوانی قنوت گریه هایت را میان ربنای سبز دستانت دعایم کن |

ترا با اشک و خون از ديده بيرون راندم آخر هم
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 22:0 توسط پریا |
من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهي که بلغزد بر من , من خودم هستم و يک حس غريب که به صد عشق و
هوس مي ارزد , من نه عاشق هستم نه دلداده به گيسوي بلند و نه آلوده به افکار پليد , من به دنبال نگاهي هستم که مرا از پس ديوانگيم مي فهمد ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟؟ جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت؛ نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري، قلب ميزارم که جا بدي، اشک ميدم که همراهيت کنه، ومرگ که بدوني برميگردي پيشم خوشبختي ما در سه جمله است. تجربه از ديروز ، استفاده از امروز ، اميد به فردا... ولي ما با سه جمله ديگر زندگي مان را تباه مي کنيم. حسرت ديروز ، اتلاف امروز ، ترس از فردا از دكتر علی شریعتی باور نکن تنهایی ات را من در تو پنهانم،تو در من از من به من نزدیکتر تو از تو به تو نزدیکتر من باور نکن تنهایی ات را تا یک دل و یک درد داریم تا در عبور از کوچة عشق بر دوش هم سر می گذاریم دل تاب تنهایی ندارد باور نکن تنهایی ات را هر جای این دنیا که باشی من با توام تنهای تنها من با توام هر جا که هستی حتی اگر با هم نباشیم حتی اگر یک لحظه،یک روز با هم در این عالم نباشیم این خانه را بگذار و بگذر با من بیا تا کعبة دل 

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 0:21 توسط پریا |
آرزويم را به باد بردي ¸ نميبخشم تو را شنیــــدم چون آن قوی زیبــا بمیــرد
مهرباني را به خواب بردي ‚ نمي بخشم تو را
من که بودم برده عشقت چرا
کردي آزارم ¸ نمي بخشم تو را
با تبسم آمدي جانم ‚ به قربانت شدم
چشم بر هم خورد و رفتي من نمي بخشم تو را
چشم ها را شستم و ديدم تو را در خواب خود
عذر خواهي ميکني از من نمي بخشم تو را
آرزويت ميکنم اما نميخواهم دلت
دل بکندي و برفتي من نمي بخشم تو را
تحفه درويش بودي يا که من نحس تو ام
من نميدانم فقط دانم نمي بخشم تو را
فریبنــــــــده زاد و فریــــــــــبا بمیــرد
شب مرگ، تنها نشیند به موجــی
رود گوشه ای دور و تنـــــــــها بمیرد
گروهی برآنند کاین مــــــــــرغ شیدا
کجا عاشقی کرد آن جــــــــــا بمیرد
چو روزی ز آغــــــــــــــوش دریا برآمد
شبــــــــــی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی آغــــــــــوش واکن
که می خواهد این قوی زیبــــــا بمیرد
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 20:50 توسط پریا |
من در شهر چشم هایت
فقط یک رهگذر بودم
ندیده دل به تو دادم
و شدی سلطان و معبودم..!!

خواهی کـ ه جهان در کف اقبال تو باشد
خواهان کسی باش کـ ه خواهان تو باشد
آغاز کسی باش کـ ه پایان تو باشد..!!
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 22:35 توسط پریا |
گنجشک با خدا قهر بود… روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه
می گفت:
می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی
هستم که
دردهایش را در خود نگاه میدارد…
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.
فرشتگان چشم به لب هایش دوختند،
گنجشک هیچ نگفت و…
خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی.
این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را
گرفته بود؟
و سنگینی بغضی راه کلامش بست…
خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن
گاه تو
از کمین مار پر گشودی.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو
ندانسته به
دشمنی ام برخاستی!
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.
ناگاه چیزی درونش فرو ریخت , های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد...
جمله روز : جائی در پشت ذهنت به خاطر بسپار ، که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست ... 
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 23:5 توسط پریا |
از نظر گاندي هفت موردي که بدون هفت مورد ديگر خطرناک هستند بر اين است که وي اين موارد را در جست و جوي خود براي يافتن ريشه هاي خشونت شناسايي کرد. در نظر گرفتن اين موارد، بهترين راه جلوگيري از بروز خشونت در يک فرد و يا جامعه است.

1-ثروت ، بدون زحمت
2- لذت، بدون وجدان
3- دانش، بدون شخصيت
4- تجارت، بدون اخلاق
5- علم، بدون انسانيت
6- عبادت، بدون ايثار
7- سياست، بدون شرافت
اين هفت مورد را گاندي تنها چند روز پيش از مرگش بر روي يک تکه کاغذ نوشت و به نوه اش داد. اعتقاد
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 19:36 توسط پریا |
واگر باران بر سرزمین تاریک و سرد دروغ هایمان نمی بارید چقدر این ابرهای از توهم تردید باریدن گیج بودند . . . . . . چگونه تا صبح در جام شب این همه گریه های سرخ را جمع کنم تو بگو چرا اینقدر زود آغازها را به پایان می رسانیم؟. . . و همیشه به امید پیدا کردن یک انتظار آبی بیدار، خواب می بینیم بیا با هم انتظار را چشم به راه باشیم تا باز آبی کاشی هایمان آبی شوند چرا نمی بینیم؟ چرا نمی فهیمیم؟ چرا در این همه اگرها و چراها زندگی می کنیم؟ چشم را آرام بگذار تا در بی سکوتی خود سرشار از حس آبی شدن تا به مرز غرق شدن برسد تحمل کن این همه انتظار بی مرز را صدا بزن آن سکوت های به خواب رفته را باور کن رؤیا دروغ نیست و عشق همیشه آبی خواهد ماند ای دوست تو بگو چرا تنهایی، سکوت را به خاطر می آورد تا به تماشای خالی شدن قلب های سرخ بنشیند؟ و یا به تمسخر دوستی هایی که به انتظار یک سئوال تا صبح نمی خوابند و گاه هرگز نمی پرسند، چرا بیدارند! گرم ست، هوا را نمی گویم قلب خالی از احساس یک دوستی را می بینم پر از حوس هایی که رنگ هاشان را نمی فهمم تا نخواهم ببینم چگونه یک مرد می میرد 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 0:6 توسط پریا |
برای تمام چيزهای منفی كه ما بخود میگوييم، خداوند پاسخ مثبتي دارد، تو گفتی: «آن غير ممكن است»، خداوند پاسخ داد: «همه چيز ممكن است»، تو گفتی: «هيچ كس واقعاً مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ داد: «من تو را دوست دارم»، تو گفتی: «من بسيار خسته هستم»، خداوند پاسخ داد: «من به تو آرامش خواهم داد»، تو گفتی: «من توان ادامه دادن ندارم»، خداوند پاسخ داد: «رحمت من كافی ست»، تو گفتی: «من نمیتوانم مشكلات را حل كنم»، خداوند پاسخ داد: «من گامهای تو را هدايت خواهم كرد»، تو گفتی: «من نمیتوانم آن را انجام دهم»، خداوند پاسخ داد: «تو هر كاری را با من میتوانی به انجام برسانی»، تو گفتی: «آن ارزشش را ندارد»، خداوند پاسخ داد: «آن ارزش پيدا خواهد كرد»، تو گفتی: «من نمیتوانم خود را ببخشم»، خداوند پاسخ داد: «من تو را بخشیده ام»، تو گفتی: «من میترسم»، خداوند پاسخ داد: «من روحی ترسو به تو نداده ام»، تو گفتی: «من هميشه نگران و نااميدم»، خداوند پاسخ داد: «تمام نگرانی هايت را به دوش من بگذار»، تو گفتی: «من به اندازه كافی ايمان ندارم»، خداوند پاسخ داد: «من به همه به يك اندازه ايمان داده ام»، تو گفتی:«من به اندازه كافی باهوش نيستم»، خداوند پاسخ داد: «من به تو عقل داده ام»، تو گفتی: «من احساس تنهايی میكنم»، خداوند پاسخ داد: «من هرگز تو را ترك نخواهم كرد»،
دستام از این که هست تنهاترم می شه 
دروغ بگو بازم ، دروغ بگو بازم ، من باورم می شه
چه بی هوا می ره عطر تو از دستم
اونجا که باید دید ، اونجا که باید دید ، من چشمامو می بستم
دنیای وارونه اینو خوب می دونه
منه دیوونه ، تو رو دوست دارم
اون همه بدی هات دوباره با صدات
گم می شه ، می ره زود از یادم
دنیای وارونه اینو خوب می دونه
منه دیوونه ، تو رو دوست دارم
اون همه بدی هات دوباره با صدات
گم می شه ، می ره زود از یادم
دستام از این که هست تنهاترم می شه
دروغ بگو بازم ، دروغ بگو بازم ، من باورم می شه
چه بی هوا می ره عطر تو از دستم
اونجا که باید دید ، اونجا که باید دید ، من چشمامو می بستم
دنیای وارونه اینو خوب می دونه
منه دیوونه ، تو رو دوست دارم
اون همه بدی هات دوباره با صدات
گم می شه ، می ره زود از یادم
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 19:26 توسط پریا |
سکوت کوچه هاي تار جانم، گريه مي خواهد تمام بند بند استخوانم گريه مي خواهد بيا اي ابر باران زا، ميان شعرهاي من که بغض آشناي آسمان گريه مي خواهد بهاري کن مرا جانا، که من پابند پاييزيم و آهنگ غزلهاي جوانم گريه مي خواهد چنان دق کرده احساسم ميان شعر تنهايي که حتي گريه هاي بي امانم، گريه مي خواهد
دردو دل امشب گریه میکنم . گریه میکنم برا تو برای خودم برای تموم اونایی که خواستن گریه کنن و نتونستن. برا ی تمام اون چیزی که خواستی ونبودم خواستم وبودی. امشب گریه میکنم به وسعت دریا به وسعت بیشه به وسعت دل عاشق. برای تو...برای تو.... برای دلم ...و برای خودم که تحمل دیدن درد کشیدنهاتو را ندارم امشب اندازه تمام شبها گریه میکنم...فقط گریه می کنم.

+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 22:48 توسط پریا |
عشق با دل ارتباط دارد و هر دو مانند آينه هستند. دو آيينه ست عشق و دل مقابل كه هر دو روى در روىاند از اول ميان هر دو يك پردهست در پيش وليكن نيستبى پرده يكى بيش ببين صورت در آبى بى كدورت كه يك چيزستبا هم آب و صورت ز دل تا عشق راهى نيست دشوار ميان عشق و دل موييست مقدار عشق هم لطف دارد هم جور: طور عشق اى جان وراى طورهاست عشق را هم لطفها هم جورهاست لطف عشق از جان شيرين خوشتر است جور او از لطف او شيرينتر است عشق بى رحمتر از آتش است و آهنگ جان عاشق دارد و عاشق خود درد عشق را به جان خريدار است; زيرا كه او صورت و معشوق جان است، عشق درد و معشوق، درمان است
+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 19:23 توسط پریا |